داستان هایی که پیش روی شماست، برگزیدهای از داستانهای کوتاه پیامبران برای کودکان است، اما باور کنید که خواندن هرکدام از این روایتهای ناب برای سنین نوجوانی نیز به همان اندازه دلچسب و سازنده خواهد بود. سعی کردهایم هر داستان کوتاه پیامبران برای کودکان را با زبانی روان، پرمحتوا و تصویرگرانه بازنویسی کنیم تا ضمن حفظ اصالت روایات دینی، بتوانید در کمترین زمان، عمیقترین درسهای زندگی یعنی توکل بر خدا، مبارزه با ظلم، مدارا با دیگران و استقامت در سختیها را بیاموزید؛ پس در ادامه با شمیم نرجس همراه باشید.
فهرست مطالب
Toggleداستان کوتاه شماره یک از حضرت محمد (ص) برای کودکان (مناسب گروه سنی ۶ تا ۱۲ سال)
یکی بود! یکی نبود! غیراز خدای مهربان هیچ کس نبود.
دم دمای غروب بود و خورشید مثل گل قرمز، آخر آسمان صحرا نشسته بود.
زنی بیرون چادر در حال پشم ریسیدن بود و زیر لب چیزی زمزمه می کرد.
با شنیدن صدای زنگولهها سرش را بلند کرد و دید طبق معمول شوهرش همراه گله، خسته نزدیک میشوند؛ پس بلند میشود سراغشان میرود. زودتر از همه سگها دورش میچرخند و پارس میکنند.
به شوهرش سلام و خسته نباشید میگوید و توبرهاش را از دوشش جدا میکند. مرد خسته و بیرمق، هیزمها را روی زمین میسراند و خودش نزدیک چادر مینشیند و پاهایش را دراز میکند و پاپوشهایش را در میآورد.
زن را زیر چشمی میپایید که مثل پروانهها دور و بر خودش بال بال میزند.
کمی هیزم توی آتش میریزد، آب دست شوهرش میدهد و سفرهی شام را کنار دستش میگذارد.
کمی بعد مرد به زن میگوید: اتفاقی افتاده است؟! آرام و قرار نداری؟!
زن در جواب می گوید: چیزی نیست.
زن بین چادر و آتش و گلهی گوسفند که حالا آرام خسبیده در رفت و آمد است.
مرد به بزغالهای که دم دستش آمده دستی میکشد و میگوید: چقدر سرحال شده، امشب میخواستم حلالش کنم؛
رو به زن میکند و ادامه میدهد: چکارش کردی خوب شده است؟!
زن میگوید: چیزی گفتی ؟ متوجه نشدم.
مرد میگوید: چیزی شده؟! کسی اینجا بوده؟!
زن میگوید: امروز همین طوری که مشغول کارها بودم، نزدیک ظهر چند سوار به اینجا رسیدند، اول فکر کردم راه را گم کردهاند؛ آب خواستند. هیچ کدامشان لب به آب نزدند مگر اول رئیسشان خورد.
اجازه گرفتند و درسایهی درخت نشستند. حال من و تو را پرسیدند. بزغالهی بی جان بلند شد ایستاد. به آنها گفتم اگر پا قدمتان خوب باشد بزغاله شیر میدهد. رئیسشان لبخندی زد و دستی به سر بزغاله کشید و کاسه خواست. با دست خودش شیر دوشید؛ هم برای ما شیر ماند و هم خودشان خوردند!
باورم نمیشد. دست و پایم را گم کرده بودم و گفتم: شما از ما بهترانید؟! خندیدند و گفتند: نه!
از من تشکر کردند و پرسیدند: کاری هست که بخواهی برایت انجام دهیم؟ زبانم بند آمده بود. چیزی به فکرم نرسید موقع رفتن گفتند: سلامشان را به تو برسانم و از طرفشان تشکر کنم.
به آنها گفتم: اگر شوهرم پرسید چه کسی سلام رساند چه بگویم؟ همان مردی که شیر دوشیده بود گفت: بگو محمد رسول خدا سلام رساند.
مرد با شنیدن نام محمد، از جایش بلند میشود و میگوید: محمد! محمد! رسول خدا!!
باد در صحرا میوزید، زن و مرد به آتش زل زده بودند، مرد به زن میگوید: باید پی محمد رسول خدا(ص) برویم.
زن با چشمهای به نم نشستهاش لبخند میزند و میگوید: خیر است!
منبع
- العاملی، السید جعفر مرتضى، الصحیح من سیره النبی الأعظم، ج ۴، ص ۲۷۵.
ماهی شور (داستانهای کمتر شنیده شده از پیامبر برای گروه سنی ۱۲ سال به بالا)
یکی بود و هم او یگانه و مهربان بود
تا چشمش به کعبه افتاد، موج بغض چشمهایش را به نم کشاند. بعد از طواف دست به پردهاش کشید و صورتش را در آن پنهان کرد. گویا میخواست سنگها را کنار بزند و درون خانه شود. گونهی راست و چپش را به پردهی عطرآگین میکشید و دست در گردن کعبه شروع به نجوا میکند: “دوستانم سوار بر شتر اطرافم حلقه زده بودند و میگفتند: خود را از غصه هلاک مکن و صبور باش”. پیشانیاش را به پرده میساید و دوباره دم میگیرد: “و دیگر در این سرزمینها کسی را که با او قرارها داشتیم نمیبینم از این رو سرگردان و بی فایده گریه میکنم. ولی گریه چیزی را برنمیگرداند”. عمق جانش میسوزد و اشک صورتش را میپوشاند: “تنها چیزی که مرا آرام میکند اشک ریختن به یاد یار است ولی گریستن بر این ویرانههای به جا مانده چه سودی دارد؟!”
پرده را میبوسد و نذر میکند: اگر به جمع همراهانش در یثرب بپیوندد فاخرترین لباسش را به کعبه میبخشد! از کعبه جدا میشود و در جایی که پیامبر نماز میگزارد به نماز میایستد؛ رکن اسود را سمت راست خود و کعبه را بین خودش و قبلهی مقدس میگیرد. بعد نماز دلتنگیش را با آب زمزم فرو مینشاند و راه خانه را از بین بازار میاندازد و کنیزکانش در پیاش روان!
لطافت هوا رو به کاستی گذاشته است، نور خورشید از روزنهی سقفهای به مانند تارهای حریر بر سر مردمان پهن شده است و در غلغلهی بازار صدای مرغها، خروسها و احشام میجوشد. از شیطنت و دستبرد پسرکان خندان، صدای چوب فروشندهها بلند است. طعنهزنان از کنارش میگریزند. لبهایش را به هم میفشرد.
از هر جهتی بویی میآید: ادویهفروشها، عطارها، پوستفروشها؛ بوی مردم و بوی زندگی در هوا موج میزند. از شلوغی جمعیت عبور میکند اما در میان راه گروهی نظرش را جلب میکند، خودش را به نزدیکشان میرساند و پی جوی احوالشان میشود.
لبخند چهرهاش را روشن میکند؛ یثرب! غنچهی امید در دلش جوانه میزند! وقتی به خانه رسید تصمیم سفرش با قافلهای که راهی یثرب میشود در میان میگذارد. اما آنان به سختی راضی شدند؛ چرا که از راهزن، تشنگی، گرسنگی و گرما برایش میترسیدند.
چند روز را با خوشحالی مشغول بستن بار و بنه سفر میشود. روز حرکت فرامیرسد؛ قافلهای از شترها کجاوه بسته شده و اسبها، با بدرقهی سفر بخیری برای همه به راه میافتاد.
همه چیز خوب بود؛ بجز آن که در میان قافله مرد بدجنسی بود که او را آزار میداد. البته او با همه کجخلقی میکرد، انگار خار شیطان در قلبش بود! شترها را چوب میزد! اسبها را سنگ! بچهها را درشت میگفت! با زنها دعوا میکرد و مردها را با ترشرویی مخاطب میگرفت! سایهی درختان را جز برای خودش خوش نداشت! مرد بدجنس یهودی بود که پیامبر را دوست نداشت و تمام فکرش در نقشهای برای آزار زن میگذشت!
پس تصمیمی گرفت؛ چند ماهی دودی درست کرد و برای زن برد، زن هم مثل بقیهی کاروان از این کار تعجب کرد و با خودش گفت: عجیب است؟!
مرد یهودی از بین ماهیها یکی را برداشت و در سفرهی زن گذاشت و گفت: بخور! زن به ماهی و سپس اطرافیانش نگاهی کرد و مرد یهودی به دیگران هم چند ماهی داد. آنان هم حالشان دست کمی از زن نداشت.
زن ماهی را به آرامی و احتیاط برداشت و کمی از آن را خورد و گفت:”خوب است، فقط شور است”. بعد از مدتی، تشنگی مثل ماری جگرش را نیش میزد؛ زن برای رفع عطش به دنبال ظرف آبش گشت اما پیدا نکرد. همراهانش وقتی متوجه حالش شدند آبی از ظرفشان به او دادند. اما تشنگی روی جگرش چمبره زده بود؛ تا جایی که زن طاقتش تمام میشود و سراغ مرد یهودی میرود و میگوید: مشک آبم پیش توست؟ مرد یهودی میگوید: نه، برو بگرد پیدایش کن. زن دست خالی نا امید برمیگردد و همسفرانش دلداریش میدهند تا چاه آب بعدی طاقت بیار! بیرمق دراز میکشد دهانش مثل چوب خشک شده است، ناگزیر رو به آسمان به زحمت با خدا راز و نیاز میکند: پروردگارا! به کین سیاه دشمن کشته میشود و در حالی که دعاهای چشم زخم فایدهای ندارد!
در بیابان تنهایی و غربت
هیچ فریادرسی نیست جز تو!
با نجوا پلک چشمهایش روی هم می افتد!
در خواب، آسمان آبی و زلال با ابرهای سفید به بزرگی کوه را می بیند، هوا ی لطیف بعد باران بهاری را دارد. حس خوشایندی دارد، دلش میخواهد تا آخر عمر در همانجا بماند که از جایی از آن آسمان سطلی آب در دهانش سرازیر میشود. سیراب سیراب!
وقتی از خواب بلند میشود احساس خوبی دارد. دیگر تشنه نیست و شفا یافته است پیشانی بر خاک میگذارد و از خدا تشکر میکند.
این اتفاق دهان به دهان در کاروان میپیچد و مرد یهودی وقتی از ماجرای زن خبردار میشود به فکر فرو میرود و تا رسیدن به مقصد دست از اذیت و آزار برمیدارد.
کاروان وقتی به یثرب میرسد، زن بیتاب از دیدار پیامبر یکسره تا مسجد بال میزند. او از دیدن پیامبر و دوستانش اشک شوق میریزد. پیامبر به او خوشآمد میگوید و او را به منزلش دعوت میکند!
منبع
- برداشتی آزاد از داستان ام شریک/ کتاب قاف
یا هادی المضلین (داستان واقعی از حضرت محمد (ص) برای نوجوانان)
قسمت اول:
هوای کوه سرد است باد میپیچد و دره را به هوهو وا میدارد. گروهی در سیاهی دیجور، راه مارپیچی دره، فرو میروند! آرام و بیصدا جامهها را به خود نزدیک میکنند، در پناه دیوار دره به انتظاری مینشینند.
گاهی صدای تق تق سنگی صاف از جایی میآید، با احتیاط به دور و برشان نگاه میکنند. ترس، چشمهایشان را به دودوزدن واداشته است. نفس حبسشده در سینه گاهی با آهی ترسیده بیرون میآید و با نگاه ملامتبار، دوباره حبس میشود. باد صدای زوزهای را میآورد.
سایهای نزدیکشان میشود، جماعت بلند میشود و آغوش باز میکنند و سه مرد را در خود پنهان میکنند.
قسمت دوم:
زن سطل را داخل چاه میاندازد و صدای خوش شلپ در چاه میپیچد. چهرهی زن باز میشود و قِربه آب را با تمام نیرویش بالا میکشد و دخترک کنار پایش ایستاده دهان مشکها را بازمیکند و آب، آرام داخل مشک میشود.
یهودیان همیشه میگفتند: “پیامبری از ما میآید، ما با او شما را خواهیم کشت و بر شما مسلط میشویم!
زن سرش را بالا میآورد و به او نگاه میکند. زن دهان مشکها را که شکمشان متورم شده و میلغزد را میبندد. “هان!” و میخندد آن زمان که “اوسیها و خزرجیها در پیمان با پیامبر نوظهور در مکه از یهودیان سبقت گرفتهاند”. خزرجیها از نزدیکان مادری عبدالمطلب هستند. به پا کردن فتنهی آن روز سیاه از روبهان دور نیست!
دریغ از آن روز سیاه!! همان روز که الکامل کشته شد. کامل از نخستین کسان در ایمانآوردن به پیامبر مکی بود. ای کاش آن سیاه روز نبود. کسی در باد میخواند: “چه کسی بند از پای گرگان باز برداشت؟ چه کسی کشتزارها را با سراب سیراب ساخت؟ در خانهها مرگ متولد شد. قابیلیان از نو زندگی را از زهدان زمین و از سرچشمههای آب باز بستانند تا فردا در تاریکی فرو رود! و شعلهها در خرمنها به رقص درآیند. شب از شعلهی حریق کینه و حسد درخشان شد و خون از دستها و پاها جاری گشت. از کشتزارها خرمن سیاهی و بیآبی پشته شد و شمشیرها جز از استخوان و خون برنده نشدند.
نخلستان در شط خون مویه کرد و در هر خانه داغی افتاد! همان روز اوسیها بر خزرجیها غلبه پیدا کردند اما ندادهندهای از اوسیها صدا بلند کرد: “همراهی با همسایه خیلی بهتر از روبهان است”. اوسیها دست از غارت کشتگان خزرجی برداشتند اما یهودیان آنان را برهنه کردند!
الکامل همان روز کشته شد. بازماندگان آن جنگ به دنبال همپیمانانی خارج از یثرب به مکه روی نهادند! شبانه در میان درههای شهر عتیق با پیامبر دیدار کردند و پیمان بستند!
زنها مشکها را بر دوش میگذارند و به راه میافتند!
قسمت سوم:
سپیدهی صبح از غلاف تاریکی به درآمده است! مردان و زنان ایستاده در کنار درخت پر شاخ و برگ به راه چشم دوختهاند. نسیم از انتهای دشت بوی ابر بارانزا را به زیر دامنهها میگذراند؛ گاهی حرف میزنند و گاهی ساکتاند.
شتران سختکوش، نیرومند و راهوار در بیابان ناهموار به مقصد نزدیک میشوند. آن هنگام که کاروان چون خالهای کف دست در چشم منتظران نمایان شد. کسی از بالای درخت ندا برآورد: هان! بیامدند! بیامدند! سپس سپیدی دندانها درخشید و گروهی به پیشواز رفتند!
گردنها کشیده و چهرهها پر خنده و دستها گشوده برای تازهوارد یثرب است. مردِ جلودارِ شتران وارد شهر میشود و دیگران در پیاش روانند. در خانهها باز است و چوپانها ایستاده به تماشا شدهاند. تا خانهی اسعد از راه بالا میروند! اسعد نیزه را در صحن خانه به زمین میکوبد!
دو زن بعد آنکه آب در دیگ روی اجاق میریزند، برای دیدن تازهوارد سرک میکشند. از شلوغی، چهرهشان درهم میشود و ناکام سر در پی کارشان میگذارند، پس سپند را در پردهی آتش میافشانند.
قسمت چهارم:
مردی زیر سایهی درخت روی تپه به تماشای پسرکانی که در آبگیر تن به آب زدهاند نشسته است. پسرکان دستهایشان را مشت میکنند و از بدن دور نگه داشته و برای خیزبرداشتن چند گام به عقب میروند، به سرعت میدوند و توی آب میپرند و صدای شیرجه با خندهشان درهم میشود!
موجودی ناپیدا در لابهلای علفزار میجنبید. چند جوان به مرد منتظر زیر درخت بزرگ نزدیک میشوند، مرد بلند میشود و به استقبالشان میرود. با یکدیگر از تپه پایین میروند، از کنار بوتهزار به سوی شترخانی میروند. چند سگ در سایهی درختان خاردار که در حال چرتزدن بودند سرشان را بالا میآورند، چشم در چشم مردان جوانِ سرزنده میشوند دوباره سرش را روی دستهایشان برمیگردانند. تا آفتاب تیزتر نشده و جمع مردان نشسته را نپراکنده خود را به آنان میرسانند!
آنان مردی را میبینند که قدش بلند، کمی تکیده و لاغر، بسان تیر، با آن که پای چشمانش گود افتاده است اما پیشانیش درخشان، ابروانش کمانی، بینیاش مانند شمشیر مسرجی، خوشتراش و آفتاب از دستارش سایه بر چشمانش انداخته، ریشش مرتب، صورتش کشیده و چون قدیسان جماعت را به خودش مجذوب میکند. به جمعشان نزدیک میشود؛ از میانشان مردی با چشمهای ریزشده دستی بر ریشش میکشد میگوید: “مردم را به چه دعوت میکنی؟!” مصعب سرش را صاف میگیرد و میگوید: “گواهی به یگانگی خدا و رسالت محمد(ص). همو که نامش را در تورات مییابید”. مصعب دستش را پشت دستش میکشد، آب زیر پوستش افتاده و دوباره رو به لطافت میگذارد.
قسمت پنجم:
پسینگاه در هر کوی و برزنی مردان و زنان در پی ماه نو رو به سوی آسمان چشم میگردانند. هودجها بر پشت اشتران بسته شده، با پوششهای رنگین و فاخر، آراسته و چون خیمه در دشتها، مکه جلوه میکند! بر هودجها، پردهها و آویزها برافکندهاند و دامان پردهها بر زمین کشیده میشود. تمام اهل مکه و اطراف آن بدان شب به گزاردن عمرهی رجب بیرون آمدهاند و کسی در شهر نمانده. اسعد همراه مردمان به نیت برکتجویی از آن شب گرامی بیرون آمد.
در سرتاسر راه از دوسوی آتشها برافروخته بودند و پیشاپیش اشتران حامل هودجها، زنان نیز شعلهای روشن در دست میکشیدند. برای عمرهی رجب چون سیل در وادی سرازیر میشوند. همگان به طواف مشغول و پس آن رو به صفا روان میشوند.
چون پاسی از شب گذشت، تمام پهنه غرق نور و پرتوی آتش شد. صفا ومروه از مردان و زنان انباشته و بعضی زنان برای سعی بر تخت روان نشسته بودند و اسعد به دشواری بین تختها و میان دست و پای اشتران و انبوه عابران و تمثالهای سنگی پیچ و تاب میخورد.
سنگهای ستبر دو طرف راه به پژواک خود به لبیک مردم پاسخ میدادند و هُرّای آن در گوشها طنین میافکند و چون هلال ثابت شد. طبل و دهل کوبیدند و رسیدن شب جشن را اعلام کردند.
بر بلندای صفا بادی دلپذیر در گذر بود و چشماندازی بیبدیل از کعبه داشت. نور و شعلههای آتش، مردمان دسته دسته یا در طواف یا حال بالا آمدن از کوه، اسعد را به وجد آورده بود. دور تا دور چشم گرداند، در پشت صفا در درهی ابوطالب چراغها کمسو میدرخشیدند. خانهها پلهکانی تا دامنهی کوه کشیده شده بودند. بوی پشم سوخته باد را تا بالای صفا همراهی میکرد، به دو بت سنگی نائل و اسلف که چون زن و مردی دور افتاده و افسرده از هم نشسته بودند، نگاه کردم و به جمعیت که در سعی خود را به آنان میرساندند و چون جامه آن را در برمیگرفتند…
قسمت ششم:
عطر نان گندم و کباب، خطوط درهم چهرهی مردان را گشود. از پی عطر، چشمانشان را از شعلهی چراغدان اتاق به چشمان میزبانش گذراندند.
هان ذکوان و اسعد! چرا تأمل میکنید بپاخیزید و مشغول شام شویم. مردان بلند شدند و قبل از نشستن بر خان طعام، دستانشان را غلامی سیه میشوید. “خانت پر برکت باد”. به چه میاندیشیدید؟! اسعد نگاهش را از چشمان گاو وحشی در بالای سر میزبان بر داشت، مردی را در روبهروی خود میبیند که چون هبل تراشیده بر مسند تکیه داده است، پوست شکار بر دیوار، دو کمان آویزان، تیردانها دو طرفش او را امیدوار میکند که آرزومندانه لب به سخن بگشاید پس میگوید: مرد جنگی چند دارید!؟
میزبان درهم شد و گفت: چه وقت جنگ است؟! هم پیمان میخواهیم در هنگامهی درگیری با اوسیها ما را یاری دهند!
عتبه کمی به فکر فرو میرود و لبهایش را چندی روی هم میفشارد و دست در ریشش، چشم به آسمانی که از میان پنجره نمایان است میدوزد. ستارگان چون نوک نیزهی صیقلی میدرخشند.
دو مرد چشم به دهان او دوخته منتظر جواباند! رنگ چشمان عتبه سیاهتر و چهرهاش کدرتر و مغمون از تمثال گاو وحشی میشود. “چگونه یاریتان کنیم در حالی که زمینهای ما از شما دوراست!؟” در جواب نگاههای پرسشگر آن دو ادامه میدهد: “روزگاری بر ما سپری میشود که پدیدهای عجیب مشغولمان کرده و بزرگان شهر مکه را حیران نموده است”. “مشغولیت شما چیست!؟ در حالی که در سرزمینی امن زندگی میکنید! بازارهایتان پررونق است! مردی بر ما خروج کرده است که ادعای نبوت میکند و خود را رسول خدا مینامد”!
عتبه نفسی عمیق بیرون میدهد و راست مینشیند و میگوید: “جوانانِ ما را فریفته، خدایان ما را بد میگوید و جماعت ما را پراکنده” دو مرد با چشمان گشاده میپرسند: “از کدام قبیله است؟” عتبه در حالی که تکیه میدهد و ساعد روی زانویش میگذارد، سری تکان میدهد و میگوید: “از شریفترین خانوادههاست! پسر عبدالله و جدش بزرگ قبیلهی قریش است”.
دو مرد به هم نگاه میکنند، چهرهشان تغییر میکند و میگویند: “او کجاست؟!”؛ میگوید: “در حجر مینشیند و کلامی سحرانگیز میخواند و مردمان را جادو میکند!”؛ دو مرد: “مکه چارهای نیندیشیده؟!”؛ عتبه: “بلی! آنان را منع خرید و فروش کردهاند، جز موسوم حج از محلشان خارج نمیشوند!”
سه مرد در سکوت به شعلهی چراغدان چشم دوختهاند. سپیده، آرام چهرهی تاریک شب را روشن میکند. صدای عتبه مردان را به خودشان میآورد. هان عازم عمرهاید؟ هر دو مرد سر بلند میکنند: بله. گوشهایتان را پر کنید تا جادوی پسر عبدالله نشوید. دستش را جلو میآورد و تکهای از پنبه را به ایشان میدهد. دو مرد پنبه را با تأمل میگیرند و در گوش خود فرو میکنند. از او باید بر حذر بود.
اشتیاق عمره و فضای کعبه دو مرد را به وجد آورده است. از شعلههای آتش سایهی سیاهی بجا مانده است، گروه گروه زنان و مردان برای طواف کعبه خارج میشوند. از هیاهوی همیشگی جامهفروشان قریش عبور میکنند. در معیت مردان پلاسپوش سیهچرده با کمانهای بزرگ و برخی برهنگان وارد حرم میشوند؛ گویا صفیر هزار چکاوک بالای سرش پر میگشاید.
اسعد گاهی سرش را به سمت حجر میگرداند. در شوط دوم از تنهی شخصی به خودش میآید. مردی خرماگون بیجامه را میبیند که شکمش چون مشک پرآب بالا آمده است؛ به فکر فرو میرود و با خود میگوید: هان از خودم نادانتر نمییابم! اگر مردان قبیلهام از خبر نبی بپرسند چه جوابی خواهم داشت؟! پس دست در گوشش میکند و پنبهها را دور میاندازد! در طواف گاهی به کعبه گاهی به حجر نگاه میکند بعد طواف خودش را در حجر مییابد. نگاهش میلرزد، ناخودآگاه به مردانی که با صلابت در حجر نشستهاند میگوید: صبحتان بخیر! همو که چون نگین انگشتری است میگوید: سلام علیکم! و در نگاه متعجب مرد یثربی میگوید: تحیت اهل بهشت برای توست. مرد بیدرنگ میگوید: مردم را به چه میخوانی؟! “قولوا لا اِله الّا الله تُفلِحوا”. اسعد: “اهل یثرب هستم و از خزرجیان، آیا تو همانی که خبرش از یهود به ما رسیده است؟!” اسعد در حجر مردانی با صلابت و محکم چون کوه ابوقبیس میبیند، من عزیزتر از تو نیافتم. در حالی که نگاهش میلرزید از آنان دور میشود.
غلامی سیاه را چون پلاس بر تیر وسط صحن خانه بستهاند. مردی خاکستر اجاق را دور تا دور غلام زنجیرشده میریزد. چند کنیز ایستاده به تماشا که با نعرهی مرد دور میشوند. دستی روی شانهی اسعد نگاهش را به داخل برمیگرداند. به چه خیره شدهای؟! قسم به منات، تو را با چهرههای جز این بودی ملاقات کردهام! در سکوت و تاریکی شب دو مرد بیصدا در سوراخ دیوار میجنبند و راه منا را در پیش میگیرند. در میان راه چند مرد شبهگون نیز به آنان میپیوندد! ستارگان کوه درخشان و آنقدر نزدیکاند که میتوان دست دراز کرد و آنان را چید.
راه آشنای سال قبل شش مرد آشنا و شش مرد غریبه را میبیند که تا وعدهگاه در سکون و سکوت شب از راه باریک میان سنگهای صاف بالا میروند که صدای آرام نوجوانی سکوت شب را میشکند. “از کدام سرزمینید؟!”،”خزرجیان اوسیان”. مردان، نوجوان ناپیدا را در ورودی دره به نگهبانی میگذارند و میگذرند.
اسعد پسر زراره از میان جمع رو به آن سه مرد آرزومند میگوید: امیدواریم زمین ما سرزمین هجرت تو باشد تا در سایهی فرمانروایی تو هیچ طفلی مادرش از خاک زمین نخورند و از آب باران سیراب نشود و نوعروسان در شام عروسی مویهکنان موی خویش را برنکنند و آتش جنگها خاموش شود!
دوازده دست در دست نبی همعهد میشوند که برای خدای یگانه شریک نگیرند. “مردی را همراهمان کن تا به تازه مسلمانان قرآن و نماز بیاموزد”.
خوشهی پروین سال بعد هفتاد تن از شاگردان مصعب را میبیند که در منا دست در دست هم چون گره ریسمان دوباره عهد میبندند.
نویسنده: طیبه رهدار





