داستان کوتاه شماره یک از حضرت محمد (ص) برای کودکان (مناسب گروه سنی ۶ تا ۱۲ سال)
یکی بود! یکی نبود! غیراز خدای مهربان هیچ کس نبود.
دم دمای غروب بود و خورشید مثل گل قرمز، آخر آسمان صحرا نشسته بود.
زنی بیرون چادر در حال پشم ریسیدن بود و زیر لب چیزی زمزمه می کرد.
با شنیدن صدای زنگولهها سرش را بلند کرد و دید طبق معمول شوهرش همراه گله، خسته نزدیک میشوند؛ پس بلند میشود سراغشان میرود. زودتر از همه سگها دورش میچرخند و پارس میکنند.
به شوهرش سلام و خسته نباشید میگوید و توبرهاش را از دوشش جدا میکند. مرد خسته و بیرمق، هیزمها را روی زمین میسراند و خودش نزدیک چادر مینشیند و پاهایش را دراز میکند و پاپوشهایش را در میآورد.
زن را زیر چشمی میپایید که مثل پروانهها دور و بر خودش بال بال میزند.
کمی هیزم توی آتش میریزد، آب دست شوهرش میدهد و سفرهی شام را کنار دستش میگذارد.
کمی بعد مرد به زن میگوید: اتفاقی افتاده است؟! آرام و قرار نداری؟!
زن در جواب می گوید: چیزی نیست.
زن بین چادر و آتش و گلهی گوسفند که حالا آرام خسبیده در رفت و آمد است.
مرد به بزغالهای که دم دستش آمده دستی میکشد و میگوید: چقدر سرحال شده، امشب میخواستم حلالش کنم؛
رو به زن میکند و ادامه میدهد: چکارش کردی خوب شده است؟!
زن میگوید: چیزی گفتی ؟ متوجه نشدم.
مرد میگوید: چیزی شده؟! کسی اینجا بوده؟!
زن میگوید: امروز همین طوری که مشغول کارها بودم، نزدیک ظهر چند سوار به اینجا رسیدند، اول فکر کردم راه را گم کردهاند؛ آب خواستند. هیچ کدامشان لب به آب نزدند مگر اول رئیسشان خورد.
اجازه گرفتند و درسایهی درخت نشستند. حال من و تو را پرسیدند. بزغالهی بی جان بلند شد ایستاد. به آنها گفتم اگر پا قدمتان خوب باشد بزغاله شیر میدهد. رئیسشان لبخندی زد و دستی به سر بزغاله کشید و کاسه خواست. با دست خودش شیر دوشید؛ هم برای ما شیر ماند و هم خودشان خوردند!
باورم نمیشد. دست و پایم را گم کرده بودم و گفتم: شما از ما بهترانید؟! خندیدند و گفتند: نه!
از من تشکر کردند و پرسیدند: کاری هست که بخواهی برایت انجام دهیم؟ زبانم بند آمده بود. چیزی به فکرم نرسید موقع رفتن گفتند: سلامشان را به تو برسانم و از طرفشان تشکر کنم.
به آنها گفتم: اگر شوهرم پرسید چه کسی سلام رساند چه بگویم؟ همان مردی که شیر دوشیده بود گفت: بگو محمد رسول خدا سلام رساند.
مرد با شنیدن نام محمد، از جایش بلند میشود و میگوید: محمد! محمد! رسول خدا!!
باد در صحرا میوزید، زن و مرد به آتش زل زده بودند، مرد به زن میگوید: باید پی محمد رسول خدا(ص) برویم.
زن با چشمهای به نم نشستهاش لبخند میزند و میگوید: خیر است!
منبع
- العاملی، السید جعفر مرتضى، الصحیح من سیره النبی الأعظم، ج ۴، ص ۲۷۵.




