زینب مولودی
میگه: «هر چی میکشیم از این جوراب سوراخهای بیسواد بسیجی و مسجدی و ریشو میکشیم!»
میگم: «چرا؟»
میگه: «چون نا بلدن»
“نا” رو همچین میکشه که انگار خودش بلده.
میگم: «خب میگی چی کار کنیم؟»
میگه: «هیچی اول باید اینها رو کامیون کامیون بار بزنیم بفرستیم برن غزه و لبنان با اسرائیل بجنگن. اینا فقط به درد شهید شدن میخورن، خودشون هم اینطوری راضیان!»
میگم: «بعدش چی؟»
کراواتش رو جابجا میکنه و میگه: «بعدش که جا برای نفس کشیدن باز شد چارتا آدم باسواد دانشگاهرفته و کارشناس بیاریم مملکت رو آباد کنن».
دستش رو یه جوری میاره بالا و با آبوتاب میگه “آباد” انگار میخواد از زیر خاک چیزی رو بیرون بیاره.
میگم: «اون وقت اگه از دانشگاههای آمریکا و انگلیس مدرک کارشناسی آوردن چی؟»
میگه: «چه بهتر!»
میگم: «اگه گفتن تا با آمریکا به توافق نرسین و تحریمها رو برندارین نمیتونیم مملکت رو اداره کنیم چی؟»
میگه: «چه بهتر! میریم توافق میکنیم و خلاص!»
میگم: «اگه متن توافقنامه رو آمریکا پاره کرد چی؟»
میاد جلو و میگه: «آمریکا که همین طوری متن پاره نمیکنه یه دردی داره که میاد میزنه زیر توافق»
میگم: «دردش چیه؟»
میگه: «دردش اینه که اسرائیل رو به رسمیت نمیشناسین!»
مثل خودش میکشم عقب و لم میدم به صندلی و دستهام رو قلاب میکنم و میگم: «اسرائیل هم که بد نیست تو نسلکشی!»
چیزی نمیگه.
میگم: «اون وقت فکر نمیکنی اسرائیل بخواد غرامت اون کامیون کامیون بسیجی که فرستادیم رو اول کار ازمون بگیره؟»
میزنه زیر خنده و میگه: «گفتم که هر چی میکشیم از دست ایناست.»
میگم: «پس میگی چی کار کنیم؟»
میگه: «هیچی دیگه باید جمع کنیم از این مملکت بریم!»
میگم: «تو که تصمیمت رو خیلی وقته گرفتی ولی من میگم باید همون چند دونه مسجدی و بسیجی کمسواد رو هم کارشناس کنیم که دهن وطنفروشهایی مثل تو بسته بشه».
میپره وسط حرفم و میگه: «کی میخواد بهشون درس بده؟ ما به قول تو وطنفروشها؟ آره بیا جوونهات رو بده زیر دست من تا قبل از اینکه مثل من موهاشون سفید بشه از این مملکت فراریشون بدم!»
دوباره لم میده به صندلی و انگار که بارش رو بسته باشه کیف لپتاپش رو میذاره رو پاش که جمعش کنه.
میگم: «نذاشتی بقیهش رو بگم… خواستم بگم اگه ابتکار عمل این به قول تو جوراب سوراخها رو با علم روز ترکیب کنیم یک جوری مملکت رو آباد میکنیم که آبادانیهای قبلی سوءتفاهم محسوب بشه!»
میخ میشه رو صورتم، انگار خودش هم از ابتکار عمل زدن بدش نمیاد. بعد میره سراغ بستن زیپ کیفش و میگه: «اگه همچین جوونی پیدا کردی که حاضر باشه این طوری درس بخونه من پاش میایستم. هیچ جای دنیا بدون ابتکار عمل پیشرفت نکرده ولی سواد لازمه، لازم!»
دستش رو میگیرم و میگم: «پس این قدر نسخهی جویده شدهی غرب رو به خورد جوونای مملکت نده»
پا میشه و میگه: «تو هم این قدر سر نسخههای قبلی ابتکار عمل نزن یک کم بیا جلو، بابا دیگه تموم شد دوران دود چراغ، الآن دیگه مسواک هم با برق کار میکنه.»
میگم: «اون جوریا هم که فکر میکنی عقبمونده نیستیم. ما تو هوش مصنوعی هم ورود جدی کردیم، صبر کن تا صداش دربیاد.»
میگه: «باشه بازم صبر میکنیم.»





