ما به هم وصلیم

ma hame be ham vaslim
تصویر سیده عالمه هاشمی

سیده عالمه هاشمی

نزدیک ظهر بود. آتوسا لباس فرمش را پوشیده بود و غرولندکنان داشت لاک ناخن‌هایش را پاک می‌کرد. آنیتا خواهر ۸ ساله‌ی آتوسا از حرف‌های جسته گریخته‌ی او دستش آمد که ناظم مدرسه اولتیماتوم داده هر کس لاک داشته باشد، دو نمره از انضباطش کم می‌شود و تأکید کرده که همان اولین زنگ همه‌ی ناخن‌ها را چک می‌کند.

آنیتا وقتی تقلا و عصبانیت خواهرش را دید، گفت: ولش کن آبجی! خوب بگو من این جوری دوست دارم.

آتوسا که از مهربانی آنیتا خوشش آمده بود، دستی به موهای سیاه او کشید و گفت: اونا با هرررر چی ما دوست داریم، مخالفن آجی خوشگلم.

آنیتا با تعجب گفت: آخه چرا؟

آتوسا جواب داد: راستش نمی‌دونم. یه چیزایی می‌گن ولی من خوب سردرنمیارم.

بعد هم آنیتا را بوسید و از مادرش خداحافظی کرد و به سمت مدرسه به راه افتاد.

به مدرسه که رسید متوجه شد اولتیماتوم خانم صمدی روی اغلب بچه‌ها اثر گذاشته اما هر چه چشم چرخاند هستی و مهسا را ندید.

یگانه گفت: شاید امروز عمداً غایب شده باشن.

نگین گفت: یعنی واقعاً به خاطر همچین چیز مزخرفی حاضرن غیبت کنن؟

آتوسا گفت: کجاش مزخرفه؟ من خودم عشق لاکم. اصلاً دوست دارم همیشششه لاک داشته باشم. قانون مانون هم سرم نمی‌شه. اصلاً معلوم نیست این قانونای مزخرف رو از کجا درمیارن.

یگانه گفت: آخه یه لاک ساده چه اشکالی داره واقعاً؟ من که هنوز نفهمیدم.

نگین که جوابی نداشت، شانه‌هایش را بالا انداخت.

خانم صمدی دم در سالن ایستاده بود و یکی‌یکی ناخن‌ها را بررسی می‌کرد. چند تا از بچه‌ها که توصیه‌های خانم صمدی یادشان رفته بود، کنار سالن ایستاده بودند و داشتند لاکشان را پاک می‌کردند. خانم صمدی باز هم بهشان فرصت داده بود. یکی دو نفر هم همچنان در حال چانه زدن بودند.

بچه‌ها توی کلاس نشسته بودند و اتفاقات آن روز را با هم مرور می‌کردند. خانم هاشمی در زد و وارد کلاس شد. وقتی همهمه‌ی بچه‌ها را دید، گفت: انگار روز پرماجرایی داشتین!

بچه‌ها شروع کردند به تعریف کردن.

شادی گفت: ما که به لاک حساسیت داریم، راحتیم.

شیرین گفت: خانوم! ما دوست داریم ولی مجبوریم رعایت کنیم.

درسا گفت: خانوم! ما از فردا دوباره می‌زنیم.

خانم هاشمی از شنیدن نظرات بچه‌ها خنده‌اش گرفته بود که مهسا گفت: خانوم! ما هر جور دوست داشته باشیم زندگی می‌کنیم. فعلاً مجبوریم به هر سازی اینا می‌زنن برقصیم ولی بعداً جبران می‌کنیم.

خانم هاشمی گفت: “هر جور دوست داشته باشیم” رو برام بازتر می‌کنی؟

مهسا گفت: یعنی هر جور دوست داشته باشیم دیگه!

خانم هاشمی گفت: یعنی به نظر شما هر کس هر جور دوست داشته باشه می‌تونه رفتار کنه؟

بچه‌ها سکوت کردند.

مهسا با حالتی آمیخته با شک گفت: آره دیگه!

خانم هاشمی به شادی گفت: شادی جان! تو لاک زدن رو دوست داری، اما نمی‌زنی. چرا؟

شادی گفت: خانوم! دور ناخونم پوسته پوسته می‌شه.

خانم هاشمی رو کرد به مهسا و گفت: مهسا جان شما اگه به جای شادی بودی چی کار می‌کردی؟

مهسا در حالی که چانه‌اش را می‌خاراند، به فکر فرورفت.

خانم هاشمی گفت: مثال شادی یه مثال فردی بود. شادی هر چند لاک زدن رو دوست داره اما ناچاره که رعایت کنه و اگه رعایت نکنه باید عواقبش رو تحمل کنه.

 بچه‌ها! ما داریم توی “جمع” زندگی می‌کنیم؛ جمعی که بهش می‌گن: جامعه. ما همه به هم مرتبطیم؛ توی خلأ زندگی نمی‌کنیم. حالا اگه می‌خوایم توی این جامعه راحت زندگی کنیم و فعالیت اجتماعی داشته باشیم و کار کنیم ناچاریم به حقوق همدیگه احترام بذاریم؛ مثلاً من حق ندارم بی اجازه وسیله‌ی شما رو بردارم هر چند این کار رو دوست داشته باشم یا حتی بهش نیاز داشته باشم.

من حق ندارم توی صف بی‌نوبتی کنم هر چند عجله داشته باشم.

من حق ندارم به وسایل عمومی آسیب بزنم هر چند عصبانی و معترض باشم.

من اجازه ندارم به شما توهین و بی‌ادبی کنم هر چند خسته باشم.

این یه مهارت مهم اجتماعیه که بهش می‌گن “خودکنترلی” یا “خویشتنداری”

مهسا گفت: منم اینا رو قبول دارم ولی اینا چه ربطی به لاک داره؟

خانم هاشمی گفت: عزیز دلم لاک یه نمونه‌ی ساده است. منظور من فراتر از ایناست.

و بعد ادامه داد: آیا من اجازه دارم با نشون دادن جذابیت‌های زنانه‌م فکر و ذهن مردان جامعه رو درگیر خودم کنم؟

شما به من اجازه می‌دین با پوشیدن لباسای فاخر و آنچنانی دل کسایی رو که توان مالی پایینی دارن، بسوزونم؟

شما به من حق می‌دین که زیبایی‌م رو با آرایش چند برابر کنم و باعث بشم دل خانومایی که زیبایی چندانی ندارن، بلرزه؟

من اجازه دارم با نحوه‌ی پوشش و رفتار و حرف زدنم باعث بشم یه مرد دیگه از خانوم خودش خوشش نیاد؟

بچه‌ها سرشان را به نشانه‌ی نفی تکان دادند.

خانم هاشمی ادامه داد: بچه‌ها جامعه خانواده‌ی بزرگ ماست. شما وقتی مادرتون مریضه، چی کار می‌کنین؟ حتماً مراعات حالش رو می‌کنین. درسته؟

بچه‌ها تأیید کردند.

خانم هاشمی ادامه داد: تو جامعه هم ما باید خیلی از مسائل رو رعایت کنیم اونم رو حساب انسانیت و بزرگواری. چرا؟ چون ما به هم ربط داریم؛ به هم وصلیم و اشتباه هر کدوممون می‌تونه باعث آسیب رسوندن به همه‌مون بشه.

بچه‌ها سراپاگوش بودند.

مهسا هم داشت توی ذهنش این جمله را تکرار می‌کرد:

ما به هم ربط داریم. به هم وصلیم.

ما به هم ربط داریم. به هم وصلیم… .     

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

captcha

پیمایش به بالا