ترسم از این چمن نبری آستین گل/ کز گلبنش تحمل خاری نمی‌کنی

koze

زینب مولودی

استاد کوزه‏گری را نصیب شاگردی گشته بود، تن‏پرور؛ از کار می‏کاهید و بر خواب و خوراک می‏افزود. روزی را صحبت شد بین او و صدیقش که هر دو باهم عهد رفاقتی داشتند و دست تقدیر هر یک را به دیاری نهاده بود، فارق از هم و امروز به هم رسیده‌بودند.

کوزه‏گر لب به درد دل گشود و از شاگردش ناله همی‏کرد. گفت: مرا زمانی جوانکی بود تیز و به کار، جوان‏مرگ شد. برادرش را برای خود به شاگردی گرفتم که با خویش همی‏گفتم: هر دو از یک شیر خورده‏اند. ندانستم که آن یکی به بیداری شیر خورده و این یکی در خواب.

امروز مانده‏ام چه کنم که از تن آسایی او وضعم کساد گشته است و اهالی رو به کوزه‏های چینی آورده‏اند؛ همه نقش و نگار بسته. نه مال آن دارم که همراهی دیگر برای خود بگیرم، نه دل آن دارم که نان این خمیر نمایم.

صدیق گفت: چاره‏ات نزد من است. فردا نزدت خواهم آمد. شاگردت را بگمار که خدا بخواهد حیلتم کارساز باشد. فردا صدیق دست در دست جوانکی نورس آمد. بعد از به جا آوردن رسوم معهود زبان گشود که این غلام من است، از دیار هرات، قدر ده مرد کار می‏کند و به قدر قوت می‏خورد. شنیده‏ام شاگردی کم خاصیّت داری، این بستان و آن وارهان، منتظر جوابت تا طلوع فردا می‏مانم.

این بگفت و برفت. شاگرد که دهانش باز مانده بود و به حجم چشمانش به قدر کاسه‏ای افزوده، نگاهی به استاد کرد و گفت: از امروز کار را بر خود حرام کرده، قدر نیم مرد خواهم خورد و صد مرد کاری را برابری می‏کنم، ولی مرا به این جوان هراتی مفروش که هم‏دیار توأم.

ترسم از این چمن نبری آستین گل           کز گلبنش تحمل خاری نمی‌کنی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

captcha

پیمایش به بالا