تنها دو کوچه آن طرف‏تر

watermelon

محدثه سپهبدی

صدای خش‏خشی توجّهم را جلب کرد. پرده‏ی آشپزخانه را کنار کشیدم تا ببینم داخل کوچه چه خبر است؟ باورم نمی‏شد؛ شوکه شده بودم. حمید که تازه متوجّه من شده بود، صدا زد: «نسرین چه کار می‏کنی؟» زبانم بند آمده بود. با اشاره به او فهماندم که نزدیک بیاید. حالا هر دو نظاره‏گر و مبهوت این صحنه بودیم. دو تا بچّه‏ی تقریباً ۱۰، ۱۲ ساله سر کیسه‏ی زباله را باز کرده بودند و پوست هندوانه‏ای که من و حمید مغزش را درآورده بودیم و بقیه‏اش را از روی بی‏میلی داخل کیسه‏ی زباله ریخته بودیم، با اشتهای تمام می‏خوردند.

نمی‏دانستم باید چه کار کنم. مثل آدم‏های گیج و منگ شده بودم. بچّه‏ها که خوردنشان تمام شد، پوست‏ها را انداختند داخل کیسه و با همدیگر شروع به دویدن کردند. می‏خواستم پنجره را باز کنم و آن‏ها را صدا کنم، امّا نه جرأتش را داشتم و نه… .

سریع برگشتم تا به حمید بگویم یک کاری بکند؛ ولی حمید نبود. رفتم همه جای خانه را گشتم؛ پیدایش نکردم که نکردم. مو بر تنم راست شده بود. سردرد داشتم. روی صندلی نشستم. چهره‏ی بچّه‏ها در حال گاز زدن پوست‏های هندوانه جلو چشمم بود. نمی‏دانم چه‏قدر در این حالت ماندم صدایم ‏زد: نسرین!

خدا می‏داند که چه‌قدر از دیدن حمید خوشحال شدم. قبل از این‏که حرفی بزنم، گفت: «بلند شو، زود باش. باید برویم یک جایی». سریع لباس پوشیدم و آمدم بیرون. حمید جلوی در با یک پلاستیک مشکی منتظرم بود. با تعجّب پرسیدم: «این چیه؟» خندید و گفت: «هندوانه!»؛ پانزده دقیقه بعد جلوی در خانه‏ی آن دو بچّه بودیم. باورم نمی‏شد آن‏ها بچّه‏ی همین اطراف باشند. خانه‏شان فقط دو تا کوچه پایین‏تر از ما بود. حمید بسم‏الله گفت و هندوانه را روی زمین گذاشت. زنگ در را که زد، هر دویمان فوراً رفتیم سر کوچه. یکی از بچّه‏ها در را باز کرد و با خنده‏ی شیرینی بلند گفت: «آخ‏جون! یک هندوانه، یک هندوانه‏ی واقعی!».

با دیدن این صحنه هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از این‏که بچّه‏ها شاد شدند و ناراحت به خاطر این‏که من چه راحت نعمت‏های الهی را حیف و میل می‏کنم؛ درحالی‏که بعضی از مردم به یک ذرّه از آن نعمت چه محتاجند! 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

captcha

پیمایش به بالا