دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
پنجشنبه, 24 آبان,1397

گل از برای که می شکفد
زینب مولودی غنچه‌ای کوچک در گوشه‌ای از باغچه؛  شاید او نداند ولی همه می‌دانند که گل‌ها همه با هم برابر نیستند. بعضی گل‌ها به گل فروشی‌ها می‌روند، به دست تازه دامادی خریده می‌شوند و به دست عروسی می‌رسند که در تمام مجلس آن را می‌گرداند و تا سال‌ها آن را برای خود نگه‌می‌دارد، خشک می‌کند و خانه‌اش را با آن زینت می‌بخشد. این البته اوج زندگی یک گل نیست. بعضی گل‌ها حتی به تلویزیون می‌روند؛ بعضی به دست وزیر...    ادامه »
خاطراتی از آن سوی مرزها
نماز خواندی؟ از پدرم پرسیده بودم: «چرا نماز؟» گفتند: «نماز، کلید بهشت است». آن وقت 14 ساله بودم و به مذهب اهل تسنّن. امّا  نماز را از پدرم که شیعه شده بودند یاد گرفته بودم. نماز ظهر و عصر را پشت سرهم می‌خواندم چرا که روایت از پیامبر اکرم(ص) برایم خواندند. یک روز ساعت 2 شده بود و من از موبایل جدا نمی‌شدم. آن قدر مشغول شده بودم که وقتی از اتاق بیرون آمدم  با پدرم برخورد کردم امّا نگاه من فقط به گوشی‌ام بود. پدرم از من پرسیدند: «نماز خواندی؟&...    ادامه »
روباه و زاغ
زینب مولودی روباهی به زاغ‌زار روان شد همی. زاغ‌ها چون بدیدندش بترسیدند و بر درختان شدند. روباه ایشان را گفت نترسید که از بهر خوردن نیامده‌ام. گفتندش: پس آمدنت را سبب چه باشد؟ گفت: آمده‌ام تا آوازتان بیاموزم و شما را مدرکی عطا کنم که زین پس از حیله‌ی روبهان در امان باشید و نیز در کتب بنویسند، زاغ چون خواست آوازش آشکار کند بی‌آن‌که منقار بگشاید مدرک آواز‌خوانی خویش ارائه نمود و پنیر خویش ببرد. زاغ‌ها چون این رأی خردمندانه بدیدند، زاغ بچگان به روباه س...    ادامه »
خاطراتی از  آن سوی مرزها
یک روز در کلاس استاد درباره‌ی نماز بحث می‌کرد. او از تک تک بچه‌های کلاس پرسید: «معمولاً قبل از نماز چه کارهایی انجام می‌دهید؟» یک نفر گفت: «قبل از این‌که نماز بخوانم مطمئن می‌شوم که مکان و جای نماز تمیز و معطّر باشد» استاد پرسید: «چرا؟» او گفت: «چون روزی در مصلّی نماز می‌خواندم، وقتی به سجده می‌رفتم متوجّه شدم که جای نماز بوی خیلی بدی می‌دهد. دیگر حواسم پرت شد». بعضی از بچه‌ها خندیدند.» دیگر...    ادامه »
کودک و نوبرانه
در روزگاری که کودکان به تازگی از مکتب‌خانه به مدرسه ‌کوچ همی کرده‌بودند، کودکی بود که هرگاه از مدرسه بازمی‌آمد، کسری داشت؛ یک روز بی‌قلم بود و روزی بی‌دفتر. چون مادر مسئله را جویا می‌شد، پاسخ همی ‌داد که در مدرسه برجای نهاده‌ام. تا آن‌ روز که بدون لباس رویین به خانه بازآمد. مادر برآشفت که این بار اگر بگویی جا‌نهاده‌ام باور نکنم؛ راستش بگو بدانم. زینب مولودی طفل سر به زیر افکند و پرده از سر خویش فکند که در مدرسه کودک شریری است که هر رو...    ادامه »
اقتدا به اسوه‌ی صبر
فهیمه فقیهی سال یک هزار و درد هست هنوز، یک هزار و نیرنگ. زمان روی مدار غیبت می‌چرخد و کماکان مصاف حق و باطل پابرجا. در این میان عدّه‌ای پا در عرصه‌‌ی عمل نهاده‌اند. آنان که شجاعت در وجودشان بال و پر گرفته و استقامت در نگاهشان، قوّت. در این وانفسا که بی‌بصیرتی بیداد می‌کند، در این برهه از زمان که منتهای سلوک عدّه‌ای، دنیاطلبی و خودکامگی است، آن‌ها راه دیگری برگزیده‌اند؛ راهی که تاریخ را بازدارد از تکرار. مگر نه این‌که دل زمین هنوز داغدار ذبح...    ادامه »
تقدیم به دخترم
علّامه حسن زاده آملی ای پناه بلندی و پستی ناخدای سفینۀ هستی نامه ام را به نام تو انشا می‌نمایم به دخترم اهدا بشنو ای دختِ مهربانِ حسن ای فدای تو جسم و جان حسن گوش دل باز کن به پند پدر پند شیرین سودمند پدر تا سرافراز روزگار شوی بندۀ خاص کردگار شوی دخترم روز بازی‌ات بگذشت روزگار مجازی‌ات بگذشت در چنین روزگار آلوده با خدا باش و باش آسوده سخنی نیست اندرین درگاه بهتر از لا اله الا الله دختر پاک، همچنان مریم می‌شود...    ادامه »
درخت سحر آمیز
زینب مولودی ناورده‌اند که در عصر اتم، کبوترانی چند گرد هم آمده، دیاری بنا نهادند "کبوترشهر" نام؛ تا یکدیگر را در مقابل عدو حفظ نموده و روزگار به صلح و آرامش گذرانند. شهر، رونق همی گرفت و کم‌کم سایر حیوانات از پرنده و جونده در آن خانه‌ای دست و پا کرده و شهری شدند. سالیانی بشد تا آن‌که موش‌های نمک نشناس به نام شهر اعتراض همی‌نمودند که چرا این دیار را نام، "شهر موش‌ها" نباشد. این خواسته بر کبوتران گران آمد جملگی و آن را رد نمودند به قوّت همگی. گفتند بنای این شهر ...    ادامه »
ترجیع بند ناسپاسی
محمد علی رضاپور ماهیِ پر توقع ِ همیشه گلایه‌مند که عمری  به آب، دشنام می‌داد تنها سه ثانیه  با  زندگی، صمیمی شد و با آن که در سلامت نبود،  از دور،  سلامتی را سلامی داد و در ثانیه‌ی نخست هنگامی که قلاب صیاد، قلبش را به خود آورد نگاهی کرد حسرت بار به ژرفای تمام عمری که ژرفایش را ندیده بود و در ثانیه‌ی دوم، دیگر، توان نگاهی حسرت آلود هم نداشت و در ثانیه‌ی سوم بی‌آن که خودش بداند به احترام زندگی، به احترام آب با تمام وجودی که...    ادامه »
القاء فرهنگی با حباب اسفنجی
  الف) چرا گاهی باب اسفنجی را می‌پسندم؟ 1. انتخاب محیط ساده و کودکانه‌ی آن 2. شخصیت‌های کارتونی جذاب آن: باب، پاتریک، خرچنگ... 3. داشتن محیط دوستانه 4. تنوع رنگی با پس زمینه‌ی آبی روشن‌ و با رنگ‌های متناسب با آن برای سایر اجزا 5. صداگذاری جذاب و مناسب با شخصیت‌ها 6. روحیه‌ی ساده و بی‌آلایش 7. داشتن رفتارهای طنز‌آمیز 8. محدود بودن نقش‌ها در هر قسمت و تغییر نکردن 9. دوست داشتنی بودن نقش اول (باب) که اسفنجی مکعبی با چشمان گرد و د...    ادامه »
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها