دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
شنبه, 31 فروردین,1398

چت مادرانه
فاطمه زند‌اقطاعی @...com مامان: سلام دختر نازم صبح بخیر. حالت چطوره؟ ببخش دیشب نتوانستم جوابت‌ را بدهم خیلی دیر وقت بود حدس زدم آن لحظه خواب باشی با خودم گفتم: بعد از نماز صبح سراغت بیايم. نمی‌دانم الآن خوابی یا بیدار؟ از پیام دیروزت فهمیدم کمی ناراحتي! @...com ریحانه: سلام مامان، چیز مهمّی نیست. نمی‌دانم! شاید مهم باشد. @...com مامان: الهی! جانم به قربانت، چه شده؟ مشکلی پیش آمده؟ @...com ریحانه: راستش ‌کمي دلم گرفته؟  @...com مامان: براي چه؟ عزیز دلم، من را ن...    ادامه »
كنكور دوست‌يابي

دوستي مفهومي است به پهناي عرصه‌ي تاريخ بشر، از نخستين انسان تا آخرين، همواره از داشتن دوست ناگزير بوده‌اند. آيا تا به حال انديشيده‌ايد كه دوستي چيست؟ از كجا نشأت مي‌گيرد و چه نقشي در زندگي دارد؟

   ادامه »
دریغ از فراموشی لاله ها
محدثه سپهبدي نوجوانی شهید مهدی زین‌الدّین یک روز گرم تابستان، با مهدی و چند تا از بچّه‌های محل، سه تا تیم شده بودیم و فوتبال بازی می‌کردیم. تیم مهدی یک گل عقب بود. عرق از سر و روی بچّه‌ها می‌ریخت. بچه‌ها به مهدی پاس دادند، او هم فرصت خوبی برای خودش فراهم کرد؛ تو همین لحظه‏ی حساس، به یکباره مادر مهدی آمد روی بالکن خانه شان که داخل کوچه بود و گفت: مهدی، آقا مهدی، برای ناهار نون نداریم، برو از سر کوچه نون بگیر مادر. مهدی که توپ را نگه داشته بود، دیگر ادامه نداد. ...    ادامه »
برام عادّی بود...
زهرا.خ برام عادی بود... همه‌ی اینا رو می‌دونستم... اما اون روز... پنج شیش سالی از من کوچکتره... تازه از بیرون اومده بود، هنوز دماغش قرمز بود؛ حالش یه جوری بود... تو نگاش... نمی‌دونم غم بود، نگرانی بود... دست و پاشو گم کرده بود... گفتم: چیه؟ چی شده؟! گریه کردی؟...! گفت: یه چیزی فهمیدم، امروز فهمیدم... مگه نمی‌گن امام زمان پشت پرده‌ی غیبته و قراره یه روووووووووووووووزی بیاد؟! امروز یه چیز دیگه می‌گفتن... می‌گفتن... می‌گفتن امام زمان داره بین ما زندگی...    ادامه »
لباس تكبر بپوش!
علم را فراگیر و وسیله‌ای برای کسب رضای خدا قرار ده؛ نه این که بخواهی با آن بر دیگران فخر بفروشی یا آن را مایه‌ی لذّت جویی خود قرار دهی.    ادامه »
بهترین وقت
گردآورنده: سپهبدی من حساب خودم را با خودم تسویه کرده بودم، برای بازبینی در خود و شناخت در اعمال خود اندیشیدم. هر چه می‌دانستم روی کاغذ آوردم تا تجزیه و تحلیل نقاط قوت و ضعف را به دست آورم و بدانم در محیط خارج چه خطراتی برای من وجود دارد و بتوانم با شناخت، آن‌ها را کنترل کنم. حمید برای مبارزه گام‌های اساسی بر می‌داشت «اِنَّ رَبَّکَ لَبِالمِرصاد» را آویزه‌ی دیوار اتاق کرد. خصلت‌های خوب و بد خود را مشخص نمود. حمید مبارزه را از خود آغاز کرد. اعتقاد داشت...    ادامه »
قلم شکسته
سپهبدی دی ماه سال 60 بود، امتحان زبان داشتیم. سخت مشغول جواب دادن بودم که یکی از بچه‌ها از پشت سر آرام گفت: فلانی مداد اضافه داری، شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم: نه! استاد نگاهی بهم انداخت و گفت: چه خبره! گفتم: اس... استاد! عقبیا مداد می‌خواستند. همین لحظه موسوی دستش را بلند کرد و گفت: ببخشید استاد! مغز مداد فشاری ام تمام شده، اگر بچه‌ها لطف کنند و اگر مداد اضافه دارند به من بدهند، ممنون می‌شوم. هیچ کس حرفی نزد. موسوی خجالت زده و ناراحت، آهسته روی نیمکتش نشست. بچه&zw...    ادامه »
داستان مباهله
فاطمه وارسته عبدالمسیح به آرامی از در مسجد بیرون می‌آید. همه‌ی مسیحیان چشم به او دوخته اند. عبدالمسیح به دیوار کوچه تکیه می‌دهد. سرش پایین است. قطره‌ی عرق پیشانیش در نور مشعل برقی می‌زند و پایین می‌چکد. مسیحیان چشم از او بر می‌دارند و به سمت ابوحارثه می‌روند. ابوحارثه سکوت کرده است. ایهم دستش را به ریش سفیدش می‌کشد، ندیمانش را کنار می‌زند. روی به همراهانش و ما بین ابوحارثه و عبدالمسیح می‌ایستد بعد از مکثی ناگهان با تمسخر می‌گوید: ـ چه...    ادامه »
جوانی چو دریابی در یابی
  انسان از دوران نوزادی با زمینه‌ی فطری خداشناسی متولد می‌شود و در دوران جوانی، روح و روان او بیشترین آمادگی و استعداد را برای اموری که دین برای او به ارمغان می‌آورد، دارد.    ادامه »
تلاش برای رهایی
        منیره سادات شریفی ساعت‌ها حرف زد و گریه کرد. چشمانش قرمز شد و ورم کرد، اما دلش آرام نگرفته بود. هر چه بیشتر می‌گفت دلش سنگین‌تر می‌شد. عصبانی شد. پس چرا آرام نمی‌شوم! می‌گویند: اگر غمت را بگویی دلت سبک می‌شود؛ اگر خاطرات تلخ را آن طور که دوست داری دست‌کاری کنی، مثلاً چهره‌ی شخصی که تو را تحقیر کرده کاریکاتوری کنی یا مثل این که نوار فیلم را تند می‌کنند چنین کنی، آن خاطرات برایت خنده‌دار می‌شود و دیگر آن تلخی ...    ادامه »
صفحه 6 از 8ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  بعدی   انتها