دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
پنجشنبه, 06 تیر,1398

عبور از پروانگی
 ... و اينك كه موسم عيد رسيده است؛ كودك دل‌شادمان از دريافت هديه‌ي خويش به اميد آمرزشت، نشسته است تا خلعت لطف و عنايتت را بر تن كند و خالصانه در جمع مومنان به نماز بايستد.

   ادامه »
تورّق لاله‌ها
سهام خيام؛ دختري ايراني ، نه از فلسطين نه از لبنان، از همين ايران، از هويزه. در سال 1347 متولّد شد و در مهر 1359 به درجه­ي رفيع شهادت نائل گشت. مقاومت بالاخره امتحانات آخر سال تمام شد و سهام با معدّل 20 كلاس پنجم را به اتمام رساند. پدر او را در مدرسه­ ي راهنمايي ثبت نام كرد و سهام خوشحال از شروعي دوباره، آماده‌ي رفتن به مدرسه مي ­شد. امّا تجاوز رژيم بعث عراق به ايران، تمام رؤياها و آرزوهاي او را ويران كرد. توهين و تحقير، محاصره، كشتار جوانان، گريه­ ي كودكان، اضطراب مردم شهر، ناامني، همه ...    ادامه »
دختر خوب مامان
محدثه هاشميان‌فر اگر دختر خوب مامان باشی و مثلاً مسئولیت شستن ظرف‏ها به عهده‌ي تو باشه، حتماً فهمیدی که اگه بعد از خوردن ناهار یا شام به سرعت ظرف‏ها را بشويی هم راحت‏تر شسته می‏شوند و هم ظروف کثیف روی هم انبار نمی‏شوند. امّا اگه فقط یك روز ظرف‏ها شسته نشه، کوهی درست می‏شه و حوصلت نمیاد که این قله‏ی کثیف رو فتح کنی. فهمیدی چی می‏خوام بگم؟ خیلی زرنگی! می‏خوام بگم قلب تو هم خیلی شبیه آشپزخانه‏ی مامانه. اگه بعد از این که فهمیدی صبرت کم شده و از...    ادامه »
تورّق لاله ها
تولّد: 1323 شهرستان درگز شهادت: 21 فروردین 1378 شهید سپهبد علی صیّاد شیرازی   1. مادر شهید: شهربانو شجاع «این همه مدرسه رفت و آمد فقط یک دوست داشت، پسر رفتگر محلّه­ مان. حاج آقا رفته بود براش بارانی و کت و شلوار خریده بود. نمی‌پوشید، می‌گفت دوستم غصّه می‌خوره». 2. همسر شهید: عفّت شجاع «وقتی بود واقعاً کمک حالم بود. سعی می‌کرد این‌طوری نبودنش را جبران کند. ظرف‌ها را می‌شست، آشپزخانه را تمیز می‌کرد، بچّه‌ها را نگه می&z...    ادامه »
 لقمه‌اي نان كنار سفره­ ي سلطان
 لقمه‌اي نان كنار سفره­ ي سلطان سعدی در گلستان می ‏گوید: عابد پارسایی، غارنشین شده بود و در آن‏جا دور از جهانیان، به عبادت به سر می‏برد و به شاهان و ثروتمندان به دیده‏ ی تحقیر می‏ نگریست و به زرق و برق دنیا اعتنایی نداشت. یکی از شاهان آن سامان برای آن عابد چنین پیغام داد: «از بزرگواری خوی نیک‏مردان توقّع و انتظار دارم، مهمان ما بشوند و با شکستن پاره نانی از سفره ‏ی ما با ما همدم گردند». عابد فریب خورد و به دعوت او جواب مثبت داد و به کنار سفره&...    ادامه »
براي برادرهايم
*محدثه سپهبدی «خواهش می‌کنم مامان، اصرار نکن، من تصمیمم رو گرفتم، این‌جوری برای همه بهتره. اصلاً چه لزومی داره جایی که درکم نمی‌کنند و بهم احترام نمیذارند، بمونم؟». نمی‌دونم این کلمات از کجا می‌اومد که پشت سرهم تکرار می‌شد. راستش خودم هم نمی‌دونستم چی می‌خوام. به خاطر اين حرف‌ها بابا باهام قهر کرد و رفت تو اتاقش. مریم سرش رو گرفت تو دستاش و یک گوشه نشست. مامانم هی قربون صدقه­ ام می‌رفت. داشتم خفه می‌شدم. کیفمو برداشتم و سریع رف...    ادامه »
انتخابِ انتخاب
زهره شکری نگاهم به تقویم است و گوشم با او، بحثمان بالا گرفته، آسمان و ریسمان می ­بافد تا از جواب دادن طفره برود. می‌خواهم حرارت بحث را کم کنم. نگاهش می ­کنم، می­ پرسم: «الآن توکدوم دوره­ ي زندگیت هستی؟» با تعجّب جواب می­ دهد: «خوب معلومه: جوونی!»  می­ پرسم: «جوونی یعنی چی؟»، جواب می­ دهد: «خوب یعنی جوونی دیگه، خوش باش و غم روزگار نخور!» می­ گم: «این، همه­ ي معنیش نیست؛ جامعه شناسا و چیز فهما میگن زندگی سه مرحله داره:1. کودکی 2. ج...    ادامه »
ضیافت مجازي
*فاطمه زنداقطایی هر روز به بهانه‏ ای میهمان اینترنت می‏شوم. این میهمانی گاهی ساعت‏ ها طول می‏ کشد. میزبان هم کم نمی ‏گذارد و هر بار سبک و نوع پذیرایی را عوض می ‏کند. از این رو اشتیاق مرا برای این ضیافت دو چندان می ‏کند. از تماشای فیلم گرفته تا شنیدن موسیقی و دیدار تصویری با دوستان، از جدیدترین اخبار و یافته ‏های علمی تا پرداخت قبض آب و برق حتّی درس خواندن و دانشگاه رفتن و خرید کردن از بهترین فروشگاه‏ ها. بهترین آلبوم ع...    ادامه »
تنها دو کوچه آن طرف‏تر
محدثه سپهبدی صدای خش‏خشی توجّهم را جلب کرد. پرده‏ی آشپزخانه را کنار کشیدم تا ببینم داخل کوچه چه خبر است؟ باورم نمی‏شد؛ شوکه شده بودم. حمید که تازه متوجّه من شده بود، صدا زد: «نسرین چه کار می‏کنی؟» زبانم بند آمده بود. با اشاره به او فهماندم که نزدیک بیاید. حالا هر دو نظاره‏گر و مبهوت این صحنه بودیم. دو تا بچّه‏ی تقریباً 10، 12 ساله سر کیسه‏ی زباله را باز کرده بودند و پوست هندوانه‏ای که من و حمید مغزش را درآورده بودیم و بقیه‏اش را از روی بی‏میلی...    ادامه »
تربیت شده خدا
سمانه صنعت‏گر نزدیک ظهر بود. مادرم تصمیم داشت برای خرید بیرون برود. برای همین خواهر و برادر کوچک‏ترم را به من سپرد تا مواظب آن‏ها باشم. فاطمه مشغول انجام تکالیف مدرسه‏اش بود و محمد هم با اسباب بازی‏هایش بازی می‏کرد. بعد از این که نماز ظهر را خواندم، وارد اتاقم شدم تا به کارهای دانشگاهم برسم. مشغول انجام کارها بودم که فاطمه پیش من آمد و اجازه گرفت تا با رایانه بازی کند و من هم به او اجازه دادم. در همان لحظه که فاطمه می‏خواست به سمت رایانه برود، یک دفعه محمد روی صندلی ...    ادامه »
صفحه 4 از 8ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  بعدی   انتها