دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
پنجشنبه, 06 تیر,1398

بند‌هاي سبز ضريح
 تنها چند قطره­ ی اشک در دست دارد و بس! دل گدایی دارم! غیر از این هیچ متاعي از این دنیا ندارد. هر چه هست بر‌می­دارد و می­ گوید: آقاجان، تو ضمانت ما را بکن که ما رو سیاهان همان ها هستیم که هزار بار توبه کردیم    ادامه »
حدیث نفس
زينب مولودي شنیدم سگی روزی صاحبش را که از فرط سرما خود را سرتا قدم پوشانده بود، نشناخت. زبان گشود به پارس. صاحب چون خود را به او نمایاند، سگ به گوشه‌ای خزید. نالید و از غصّه بمرد. در عجب شدم از احوال خویش که چگونه جمع کرده‌ام بین این همه سرکشی و سرخوشی. چگونه نتوان دل پریشان و غم‌آلود بود که به غایتی چنین رسانده‌ام انسانیت را. صاحب‌خانه را که رانده‌ام هیچ، دزد عمارت را امارت داده و خوش خدمتی می‌کنم. نه عرق شرمی نه اشک ندامتی تا چه رسدم به دق کردن از خجلت. عم...    ادامه »
اندر احوالات درس خواندن ما
*زهرا درون امشب نوبت منه که بنویسم... من هم حالش را ندارم بنویسم... نمی­دانم چرا حسّش نمی‌آيد... خوابم می‌آيد اصلأ... بعداً می‌نویسم... فردا صبح اولین کاری که می­روم سراغش همین است... می‌خواهم بروم مطالعه کنم با اطلاعات بیايم سراغ نوشتن... مثلاً من در برابر مخاطبینم مسئولم. این‌ها همه حرف‌های یواشکی من هست به خودم وقتی برای انجام یک کار دنبال هزار راه فرار می‌گردم که موکولش کنم به یك روز دیگر... حتمأ می‌پرسید: چرا؟ من هم می‌گويم آخر این هم نیاز به...    ادامه »
آرامِ آرام!
*فاطمه رضاپور در گوشه­ ي خرابه‌ای تنگ و تاریک نشسته بود. سوزش آبله‌ها را کف پاهایش احساس می‌کرد. بدن نحیفش زیر تازیانه‌های بی‌امان نامردان، سیاه و متورّم شده بود. اشک و خون، غمش را فریاد می‌زد و تشنگی امانش را بریده بود. امّا عطش، کوچک‌ترین مصیبت کربلا بود. در آن شامِ شوم، تمام ماتم سهم رقیّه بود. گه گاهی چشمان بارانی‌اش را به امید ستاره‌ای به آسمان می‌دوخت تا شاید اندکی از انبوه اندوهش بکاهد. امّا آن شب هیچ ستاره‌ای لبخند نمی‌زد، چراک...    ادامه »
باران
*فاطمه رضاپور‌ باز امروز پر از خاطره‌ي بارانم، پرم از خيسي خاك گرچه خورشيد اين‌جاست ولي از دور، درين تابش نور، مي‌توان باران ديد، مي‌توان باران خورد. آري اين لطف كه از دست خدا مي‌ريزد، همه ارزانيِ ماست. چه عجيب است كه رنگينِ‌كمان اين همه رنگ ز بي‌رنگي باران دارد. رنگ دريا از اوست، سبزي رنگ درختان از اوست. مردم اهل زمين، همه در آرزوي بارانند، دوستش مي‌دارند  ليك وقتي‌كه بيايد همه با چتر از او مي‌گذرند. من نمي‌دانم امّا شايد...    ادامه »
گواه بيعت
*حسنیه معاونیان نامه‏ام را به او دادم. نامه نبود، دعوت‏نامه بود برای امامم. تا زانو خم شد، نامه را از دستم گرفت. برای قامت رشید او، من مثل یک کودک بودم. بعد با یک دست تشت پر از آب را گرفتم و دست دیگرم را داخل تشت کردم. او هم همین کار را کرد؛ در واقع با هم بیعت کردیم. بعد از این‏که تشت را گذاشتم زمین، از غذایی که داشتم به او دادم و تمامی پولی که داشتم یعنی یک سکّه‏ی شامی را به او دادم تا صرف امام و یارانش کند. ظهر چند روز بعد، دیدم جلوی دارالحکومه‏ی کوفه افتاده و تمام تنش خ...    ادامه »
فراخوان سلطان
*زينب مولودي گرسنه‌ای بود در دیاری. از میان مزبله‌ها چیزی می‌یافت و سدّ جوع می‌کرد. روزی صلا دادند که سلطان گرسنگان را بار عام داده به شکرانه‌ی شفای دختران دردانه؛ بیایید و بخورید و به جان سلطان دعا کنید. مرد گرسنه جارچیان را بپرسید که سلطان برای ورود به بارگاهش شرطی ننهاده؟ گفتند، شرط آن است که گرسنه باشی و خودت را به سرای ملوکانه رسانی. گرسنه چون شروط در خود همی‌دید، به طمع طعام رهسپار ملک ملوکانه و کاخ شاهانه گردید. به نیمه‌ی راه نرسیده بود که مردمانی دی...    ادامه »
كوثر كوثر محمد
ولادت اولین روز ماه ذیقعده بود. صدای مؤذن از سمت مسجدالنبی شنیده می‌شد. در خانه امام كاظم علیه‌السلام همه چشم به راه بودند. خدمتكاران، دور تا دور نجمه خاتون نشسته و دلداری اش می‌دادند. ـ ‌نگران نباشید ـ به زودی چشم های زیبایش را به دنیا می گشاید نجمه خاتون به دیوار تكیه زده و زیر لب ذكر می گفت. امام به همراه فرزندش رضا علیه السلام به مسجدالنبی رفته بودند. لحظات به كندی می‌گذشت و نجمه خاتون از درد، دندان‌ها را بر هم می فشرد. امام موسی كاظم علیه‌السلام به...    ادامه »
ره تو را مي‌خواند
*فاطمه رضاپور ميله‌اش را بشكن، باز كن اين غل و زنجير گران را از دست. ره، تو را مي‌خواند. نفسي تازه كن و پيش برو. به همان­جا كه افق نزديك است، آسمان رنگين است. به همان‌جا كه زمين مزرعه­ ي شادي‌هاست؛ غم و اندوهي نيست؛ شر و آشوبي نيست. دگر از اشك و شك و كاشكي، امّا و اگر مشك پر، چشم تري پيدا نيست. با توأم، هم‌نفس مرده­ي خفته، كه به زندان درون محبوسي. بيرون آ! سر بجنبان و به اطراف نگاهي انداز نفسي تازه كن و پيش برو *** به همان­جا كه... آرام! اندكي ساكت باش، نفس...    ادامه »
وقت چه تنگ است
* فاطمه رضاپور ساعتِ بندي من دو سه سالي است كه در بند من است. من به او عادت ديرين دارم. گه‌گداري انگار، با نگاهم تپش قلبش را مي‌شنوم. چه صدايي دارد! گوش‌هامان اي كاش تيزتر مي‌بودند! ساعتم حنجره‌اش مي‌گيرد بس كه فريادكنان مي‌گويد: هاي انسان! بشتاب، پابه‌پاي قدمم راه بيا، نفست هم­نفس من باشد و بگو با من كه زندگي فرياد است، راه تو طولاني، هدفت دورتر است. عمر تو كوتاه و سرعتت نيز كم است. همه­ ي ترس من اين است كه گاهي باشي، روز و شب بگذرد و ساكت و غافل...    ادامه »
صفحه 3 از 8ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  بعدی   انتها