دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
جمعه, 01 شهریور,1398

دیدم، پسندیدم، خریدم!


دیدم، پسندیدم، خریدم!

زینب مولودی

 روزی مردی به خانه درآمد. همسرش را بدید که با جبه‌ای و دستاری از او استقبال همی‌کند. به بهانه‌ی آن‌که فرخنده روز تولد توست. مرد جبه برانداز نمود و رسم تشکر به جای آورد و سؤال نمود: این تحفه را چون به دست آوردی؟

بگفت: به بازار شدم و مر تحفه را خریداری نمودم.

نام بازار رنگ از روی مرد بشست و او را واداشت که بار دگر بپرسد: چون از بازار بدر‌آمدی در بغل همین یک جبه داشتی؟

زن خنده‌ی نمکینی نمود و پاسخ گفت: سخنی گویی که به حرف آید ولی در عمل نشاید؛ چون به بازار درآمدم، اجناسی بدیدم، رنگ رنگ و قشنگ، از همه نقش و نگار و طرح! پس سزاوار نیافتم جز خریدنِ آن‌چه دیدم.

مرد برجایش به ناله بنشست و بگفت: ای زن! با خود نگفتی که برای خریدن، مقدمه‌ای جز دیدن باید؟

زن بگفتا: البتّه که باید؛ دیدن همان و خریدن همان، وصف زنان فرهیخته و جهان دیده نباشد. پخته زنان آن‌چه ببینند بر سلیقه و ذوق سلیم و طبع ملیح خویش عرضه‌کنند، چون آن را موافق یابند، در خریدن درنگ نکنند.

مرد دست بر سر نهاد و با خود بگفت: به راستی امید بیهوده دارم روزی از تو بشنوم، جز این‌که بگویی: دیدم، پسندیدم، خریدم.

شماره نشریه:  شمیم نرجس شماره 30


تعداد امتیازات: (0) Article Rating
تعداد مشاهده خبر: (919)

نظرات ارسال شده

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.

ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید: